Monday, February 20, 2017

دیگه هیچ وقت حالم خوب نمی‌شه

Monday, April 25, 2016

چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را

آخرین ساعت‌های 32 سالگی دارند با دلشوره می‌گذرند
با اضطراب
اینکه قرار است 33 سالگی چه‌ها بر سرم بیاورد
اینکه قرار است باز کجای زندگی‌ام را بسازم یا به گند بکشم
می‌ترسم از چیزهایی که منتظرم هستن و شک ندارم که حتی اگر کلی هم درد بکشم، از پسشان بر می‌آیم
اما جنس وارد شدن به سن جدید با سال‌های پیش فرق دارد
یک جوری انگار تب‌دار است، انگار عجله دارد و می‌دود
راستش یک جورهایی نمی‌خواهم که 33 سالم شود

چون می‌ترسم...

Wednesday, January 6, 2016

کی توان سهل ترک جان کردن

حالا که دور وایسادم حالا که چشمام باز و دریچه دلم بسته شده از رفتنت نکه ناراحت، که شادم خوشحالم و می‌دونم یه جا خوبی کردم و رفتن تو جواب اون خوبی‌س

Wednesday, October 7, 2015

Roads Untraveled...

Give up your heart left broken
And let that mistake pass on
'Cause the love that you lost wasn't worth what it cost
And in time you'll be glad it's gone...


Roads Untraveled/Linkin Park

Saturday, January 3, 2015

Amazing...

این روزها همه‌اش عجیب است
پر است از اتفاقات عجیب
تلنگرها
سیلی‌ها
 و نشانه‌ها
یک چیزهایی می‌بینم و می‌شنوم که انگار قرار رخ‌دادنشان برای درس دادن به من بوده
برای یادآوری به من
و برای باز کردن چشم‌هایی که مدت‌ها یا برای خواب بسته‌مشان یا برای نریختن اشک‌هایم
این روزها دایم یک چیز‌هایی می‌شود؛ من ساعت‌ها در فکر فرو می‌رم و می‌بینم که ای وای از این زندگی
دقیق‌تر بخواهم بگویم
این روز‌ها دنیا به من درس می‌دهد

Saturday, November 1, 2014

عشق آن باشد که حیرانت کند...

همه‌اش دارم سعی ‌می‌کنم به خوبی‌ها و خوشی‌هایی که هست پر و بال بدهم
ببینمشان
حسشان کنم...
همه‌اش با خودم تکرار می‌کنم لحظه... لحظه را دریابو خوش باش
اما توی همان لحظه‌ لعنتی باز هم یادی، خاطره‌ای، نشانه‌ای
از راه می‌رسد و ضربه کاری را وارد می‌کند
و من پرتاب می‌شوم به دیروزها...
+ وی عبور کرد!

Friday, October 10, 2014

خیلی چیزها سرآغازند
اما گاهی فقط یه چیز کافیست برای تمام کردن همه چیز...
فکر میکنم حالا که این سیصد و شصت و پنج روزی که گذشت، گذشت بقیه اش هم می آید و میرود اما این میان
تمام و کمال نیست شدم
از خودم
از آرزوهایم
خنده هایم
و یک تویی که گوشه ای از این دنیا
همین حالا به کسی میگوید
دوستت دارم
و او میخندد
و من اما... 

Saturday, August 9, 2014

Soon I know I'll wake from this dream...

مسخره نیست؟
وقتی باد دارد موهایت را نوازش می‌کند
وقتی تا چشم کار می‌کند سبزی است و سکوت
وقتی تو لیوان نوشیدنی‌ات را در دست داری و گاهی پکی به سیگارت می‌زنی
خوبی‌های زندگی‌ات را مرور نکنی
خنده‌هایت را
دلخوشی‌هایت را
مرور نکنی تمام دوستی‌هایت را
و لبخند نزنی؟
و فراموش نکنی که این زندگی روزهای خوب هم داشته و دارد
و به یاد بیاوری که با همه تلخی‌هایش یک روزهایی آنقدر خوش بودی و خندیدی که هیچ کس در آن روزها اندازه تو خوشبخت نبوده...

Wednesday, August 6, 2014

تقدیر....

این وقتی غروب
توی تاریک روشن هوا که میشه
وقتی درست از گوشه کنار رفته پرده
ماهه نیمه نشده پیداست
وقتی موزیک گوش میدی
بدون هیچ اراده ای
همه زندگیت میاد و از جلو چشمات رد میشه
انگار که مرده باشی و روحت بخواد از تن خستت
بکنه و بره
تو همه چیزو میبینی ولی...
هیچ وقتی واسه جبران یا ادامه نداری
حتی نمیتونی آه بکشی...
و فقط میگی
حیف

Thursday, July 24, 2014

ببین کجا شدم اسیر تو!



یک وقت‌هایی فقط باید نشست و نگاه کرد
به اینکه آدم‎‌ها چطور خودشان را به گند می‌کشند
ببینی تا کجا پیش می‌روند
با همه ادعایی که در عقل و شعور دارند
تا کجا پیش می‌رند
می‌دانی
یک سری از آدم‌ها را باید رها کنی
وقتی رها شوند خودشان می‌شوند
آن وقت است که می‌بینی زمین تا آسمان با چیزی که نشان داده‌اند فرق دارند...
این روزها بیشتر نگاه می‌کنم
نگاه می‌کنم و خوشحالم
به خودم می‌بالم که فقط و فقط برای مقبول بودن از نطر آدم‌ها هر آن‌چه که ممکن است در توانم باشد را انجام نمی‌دهم
خوشحالم که هنوز هم می‌توان آدم‌ها را دوست داشته باشم
و این حس همچنان در من زنده و جوان است

و تو همه این‌ها را نداری مگر اینکه کسی خودش را به گند کشیده باشد...

Thursday, March 20, 2014

به شیب شب سرازیرم

من فقط دارم فکر می کنم که این همه سردی را
از کجای زندگی ام وام گرفته ام
اهمیتی ندارد
جمله این روزهای من در برابر همه اتفاقات است
نگاهم می دانم سرد و بی روح شده است
کلماتم هیچ حسی ندارند
و عمقم که گاهی سرد تر از یخ است
و انتهای همه این ها 
همچنان زندگی ام جریان دارد
با هم سردی که بر آن حکومت می کند
با همه یخ بستگیش
و خالی بودنش از آدم ها
آسوده ام و همین برای همه روزهای باقی مانده عمرم کافیست

یک سری از آدم ها هستند برای اینکه تو فراموششان کنی از هیچ گونه ریدمانی به خودشان دریغ نمی کنند
غافل ازاینکه تو اصلا نمی بینیشان!

Sunday, February 2, 2014

انگار که رهایی نیست

تمامی ندارد
هر روز و هر شب تکرار می شود
تو هی دورش میکنی از خودت 
او هی به تو نزدیک تر می شود
دائم سعی می کنی فراموشش کنی
و اون همه اش در یاد توست
تمامی ندارد انگار
این غم خوردن ها
این مرور کردن ها
این خندیدن های از روی تنفر
این اشک های از سر دوست داشتن
تمامی ندارد درگیری تو با این حس های عجیب
که اسمی برایشان نداری جمله ای و حتی کلمه ای برای توصیفشان نیست
اما می دانم
خوب می دانم
انگار که رهایی نیست

Tuesday, January 21, 2014

آدم ها زیاد زخمی می شوند
گاهی زمین میخورند و جراحت بر می دارند
گاهی تصادف می کنند و می شکنند
بعضی وقت ها خودشان به خودشان ضربه می زنند
گاهی سر آدم می شکند 
وقت هایی هست که چاقو انگشت آدم را می برد 
اصلا هزار جور زخم در هزاو نقطه بدن داریم
اما وقت هایی در زندگی همه ما هست که قلب آدم زخم می شود
روح آدم ضربه می خورد
این وقت ها، بهبودی نیست
ضربه را که بخوری می شکنی
له می شوی
خرد می شوی و میریزی
با هر ضربه و زخمی به دلت یک تکه آن می ریزد
خرد می شود...
همه زخم می خورند
زندگی است دیگر
اما زخمی که از دیدن محبوبت، آراسته و خواستنی
در لباسی زیبا
در خانه ای مزین شده
آماده و محیا
برای دیگری میبینی...
این زخم نیست
درد هم نیست
خود خود مرگ است.
ببینی آنکس که دوستش داری
خود را برای هم خوابی با غیر تو
آماده و مشتاق می بیند
زندگی است دیگر....

Sunday, December 29, 2013

این روزها یک مرگیم هست
 علاوه بر مرگ های روزهای قبل
سه روز است با نگاه کردن به ترک دیوار هم اشکم در میایید
یک ترانه پیدا کردم جان میدهد برای اشک ریختن
سوای کلش یک تکه اش دلم را عجیب می سوزاند
این روزها همه اش دلم میسوزد
همه اش اشکم در میاید و فکر میکنم که کاش هیچ مرگیم نبود
کاش اصلا نبودم
سرم دارد میترکد
قفسه سینه ام میسوزد
و همه اش این روزها یک مرگیم است
علاوه بر مرگ های روزهای قبل...

Saturday, December 28, 2013


تو دنیام همه چی سرد و دلگیره

تو دنیات همه چی خوب پیش میره

Tuesday, November 12, 2013

jost do it!

میتونم پاشم و برم... یا اینکه فریاد بزنم و اعتراض کنم
میتونم از همه دنیا شاکی باشم و با اخم جوابشون رو بدم
 میتونم بلند بلند گریه کنم و حرفامو بزنم یا اینکه مشتمو محکم بکوبم تو آینه تا منو هرگز نشون نده
میتونم برگای خشک زیر پامو آرومتر بشکونم
میتونم از پنجره بیرون و نگاه کنم و آسمون رو ببینم
میتونم...
اما جای همه اینا نشستم و فقط نگاه میکنم.

 کاش آدما همونطوری که میگن رفتار میکردن+
من ریز شدم و بیشتر دیدم+ 

Monday, November 4, 2013

کاش میشد حرفامون جا شن تو دستامون...




عمق فاجعه فقط اون لحظه‌ایه که یادم می‌افته کجای کار بودم... فازم چی بود... یادم می‌افته فکر و خیالم چی بود و چی ازش برداشت شد...

درست وقتی فکر می‌کنی همه چیز اوکیه و اون خورده ریزا هم نمی‌تونه تویِ سرسخت رو از پا بندازه... همون وقت یه بلای آسمونی نازل می‌شه و به آنی، همه اون خیالای توی سرت دود می‌شه و میره هوا...

نمی‌دونم این روزام چطوری دارن می‌گذرن... در واقع منگم... کم مونده خودم رو یه جایی توی خیابون‌ها گم کنم...

خیلی راه می‌رم... گاهی میرم یه نقطه معلومی و راه رفتن رو از اونجا شروع می‌کنم و نمی‌فهمم چطوری می‌رسم به آخر مسیرم...

برای هیچ چیزی جز فکر کردن و مرور کردن وقت نمی‌ذارم... راه می‌رم... فکر می‌کنم...

اکثر وقتا حوصله آدم‌ها رو ندارم... مال کلافگی و فکر پراکندمه... می‌دونم...

اما امان از هجوم خاطره‌ها... امان! وقتی حمله‌ور می‌شن... فقط آه می‌کشم.

جای خوب ماجرا اینجاست که می‌دونم این نیز بگذرد!

 دارم به حس پشیمونی میرسم... به تنفر... دارم بر
میگردم جایی که دو سال و نیم پیش بودم
مچکرم! 


Thursday, August 1, 2013

صدا کن مرا صدای تو خو ب است

اصلا فرقی هم نمیکند آخرین تاریخ برای هفته پیش باشد یا سال گذشته
حرفی برای گفتن نبوده
چیزی برای نوشتن نداشتم
روزها فقط میگذرند و من مثلا سعی دارم کیفیت زندگیم را بالا ببرم خوش بگذرانم خوب بخوابم شیک بپوشم
الکل مصرف میکنم در حدی که مست به خانه بر میگردم و توضیحی نمیدهم
سیگار میکشم آنقدر که دیگر از بویش بالا بیاورم
کا  میکنم خرج قر و فرم دربیایید قبض موبایلی بدهم کتابی بخرم
به سفر میروم تنها با بقیه شمال جنگل دریا
... اما همه اینها معنیش این نیست که دارد بهم خوش میگذرد یا کون شماها بسوزد
معنیش اصلا مهم نیست مهم این است که تمام شد
همه آنچیزی که داشتم و بودم
بعد از این هیچ چیری نیست
هیچ چیز

Sunday, April 1, 2012

آنقدرها هم که خیال میکردیم مسیر طی شده

چیزی نبود که ما دوست داشتیم

چیزی بود که دیگران می خواستند

برای شادی خودشان

برای دلخوش روزهایشان...

برای نابودی تو

برای زندگی خودشان!

نمیدانم همه آدم ها اینجورند یا فقط من حس میکنم که هرگز برای این که زندگی خودم را داشته باشم به این دنیا نیامده ام.

یک روز برای او

فردایش برای دیگری

این روزها هم برای تو.

بد ماجرا آنجاست که بفهمی

هیچ وقت قرار نیست برای خودت زندگی کنی

بد ماجرا وقتیس که دیگر وقتی نیست